آرنیکا نفس مامان وبابا
شنبه 17 / 5 / 1398برچسب:, :: 5:52 PM :: نويسنده : مامانی

                                                                                                                                                                

  

                              فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز



سه شنبه 14 / 5 / 1398برچسب:, :: 11:41 PM :: نويسنده : مامانی

سلام دخمل قشنگم امروز که تصمیم گرفتم برات وبلاگ درست کنم تا خاطراتتو توش بنویسم دقیقا 1سال و 3هفته داری,حتما میگی مامانی چرا اینقد دیر  شروع کردی که حقم داری ولی باید مامانو ببخشی دیگه.ولی قول میدم از این به بعد تک تک لحظه هاتو وبلاگت ثبت کنم تا وقتی بزرگ شدی یه عالمه خاطره بامزه از کوچیکیت داشته باشی . سعی میکنم اتفاقای مهمی که تا الان برات افتاده رو تا جایی که ذهن مامانی قد میده برات بنویسم عزیزم .عسلم اینو بدون که آرزوی مامان وبابا اینه که تو برا خودت کسی بشی شیرینم.

یه عالمه بوسسسسسسسسسسسسس



سه شنبه 30 / 7 / 1391برچسب:, :: 6:8 PM :: نويسنده : مامانی



تا حالا شده دلت واسه یه خواب درست حسابی تنگ شده باشه؟

تا حالا شده دلت واسه یه حمام درست حسابی تنگ شده باشه؟

تا حالا شده دلت واسه یه خـــــــــرید حسابی لک زده باشه؟

شده تا حالا دلت واسه یخورده  خلوت با همسری تنگ شده باشه؟

تا حالا شده دلت بخواد  از زیاد بودن کارا محکم سرتو بکوبی تو دیووار؟

تا حالا شده دلت واسه یه میز غذای مرتب و یه شام عاشقانه تنگ شده باشه؟

تا حالا شده حتی راحت نتونی بری دستشویی؟((ببخشید!!!!))

تا حالا شده تو اوج خستگی و بی حوصلگی سرگرم کننده باشی و دلقک شی؟

تا حالا شده خیلی با دقت خونه رو مرتب کنی و با سرعت نور بهم ریخته ببینی؟

تا حالا شده دلت واسه کتاب خوندن تنگ شده باشه((بدلیل نداشتن کتاب سالم))

تا حالا شدی سادیسمی شده باشی؟

تا حالا شده ندونی الان چند شنبس؟

تا حالا شده ندونی روز  و شب کدومه؟

اصلا تا حالا شده اسم خودتو فراموش کرده باشی؟

اگه شده که تبریک میگم .......مثل منی  

اگه نشده پس هنوز مادر نشدی!!! پس تا میتونی از این فرصتا استفاده کن چون نینی که بیاد همشون فــــــــــــــــووووت میشن و میرن هوا و حسرت این روزاتو میخوری!!میشی یکی  مثل من!خوشبخترین ادم تو دنیا

 

                         یه مـــــــــــــــــادر.....مامان یه فرشته کوچولو

خــــــــــــــــدایا شکرت واسه دادن این دردســـــــــــــــــــــر شیرین شکرت واسه شیرینترین دردسر

                                      عاشقتـــــــــــــــــــــم



سه شنبه 30 / 7 / 1391برچسب:, :: 5:26 PM :: نويسنده : مامانی

سلام سلام مامانی جونم اگه گفتی دیروز کجا رفتیم؟؟؟؟؟؟

آره گلم با خاله ها (دوستای مامانی ) و نی نی هاشون رفتیم پارک وای که چقد خوش گذشت

یه روز خیلی خوب با یه هوای عالی بعد از اولین بارون پاییزی

 

از سمت راست اهورا ,ایلیا ,شاینا دوست جونای آنی خانم

 

شاینا و ایلیا


بازم عکس داری ولی اگه بخوام همه رو بزارم کلی وقتمو میگیره تو هم که رو ز به روز شیطون تر میشی فدات بشم و وقت منم کمتر میشه باید قول بدی دخمل خوبی باشی تا مامان هم به تو و وبلاگت برسه هم به بابا محسن دردتون به نفسم که عاشقتونم تازه درس و دانشگاهم هست.



چهار شنبه 10 / 7 / 1391برچسب:, :: 6:11 PM :: نويسنده : مامانی

جیگر مامان ببخشید چند روزه که فزصت نکردم بیام و از شیرین کاریهات بنویسم,دیگه واسه خودت بلایی شدی مامانی قربونت بره که انقد شیرینی و دل همه رو بردی مخصوصا بابا محسن که عاشقته حالا بماند خود من که دیگه نمیدونم چیکارت کنم انقد نمک داری تو ماشالا ومامان جونا ,بابا جوناعمه ها و دایی و خلاصه دل همه رو بردی

نفس مامانی تو راه رفتن هم که دیگه استاد شدی و تازه بدو بدو هم میکنی ,چند شب پیش رفته بودیم پارک واسه خودت همش چرخ میزدی تو چمنا و بازی میکردی معلوم بود بهت خوش میگذره


یکی از کارای با مزتو که میخوام بگم اینه که عاشق پتو ت هستی و تا پیشت نباشه نمیخوابی یا هر جا میری دنبال خودت میکشیش و بعد میشینی روش بازی میکنی انقد شیرین میشی که دوست دارم بخورمت ناقلا

مامان وجیهه میگه به بابا محسن رفتی حتی عشق پتو بودنت...

تو این عکس هم که رفتی سراغ کیف منو بلههههههههههههه حسابی خدمتش رسیدی که کار همیشته



پنج شنبه 23 / 6 / 1391برچسب:, :: 12:21 AM :: نويسنده : مامانی

سلام دخمل قشنگم,دیروز با مامان جون اینا و خاله ها و دخترخاله هام رفتیم کت واسه شنا (کنار رودخونه) خیلی خوش گذشت.اولین بار بود که تو باهامون بودی یعنی از وقتی که به دنیا اومدی فرصت نشده بود بریم تا دیروز که رفتیم.

عسل مامان تو از اونجا خیلی خوشت اومده بود و همش انگشتتو میکشیدی طرف رودخونه و هی میگفتی آبه آبه ,بابا محسنم تو رو برد اونجا و پاهاتو گذاشت تو آب کلی ذوق کرده بودی و همش میخواستی 4 دستو پا بری جلوتر تو آب و بازی کنی اما خیلی خطرناک بود و من میترسیدم حتی تو آب بغلت کنم ولی کلی بازی کردی کنار رودخونه و حسابی هم خودتو خیس کردی معلوم بود خیلی بهت خوش میگذره چون حتی هوس میمی خوردن هم نکردی و گذاشتی مامان هم شنا کنه و از بیرون رفتنش لذت ببره قربون دخمل نازم بشم الهی.

اینم چندتا از عکسات شیطون بلای مامان

 

دخمل مامان ببین از حالا چقد طرفدار داری نفسم ,یوسف و ببین پسر خاله عصمت چجوری داره بوست میکنه فدات بشم

 



شنبه 14 / 6 / 1391برچسب:, :: 9:53 PM :: نويسنده : مامانی

کوچولوی ناز مامان دیشب که خونه ی عمه جون بودیم  و ما همه سرگرم شام خوردن بودیم که دیدیم یهو دستت و گذاشتی رو زمین و بلند شدی و خودت تاتی تاتی اومدی سمت من و بابایی ,خودت که از خوشحالی همش میخندیدی و ما هم همه ذوق کرده بودیم و برات کلی دست زدیم و تشویقت کردیم تو هم هی مینشستی و دوباره پا میشدی تاتی میکردی.

امروزم دوباره این کارو تکرار کردی ولی وقتی عجله داری که به یه چیزی برسی بازم تند تند چهار دست و پا میری از دست تو نفس مامان ,کی بشه که دیگه کامل راه بری آخه خیلی با نمک میشی ,گل قشنگم هر چی که تلاش میکنم تا از راه رفتنت عکس بگیرم نمیشه ولی سعی میکنم زودی یه عکس خوشگل ازت بندازم و بزارم تو وبلاگت.



دو شنبه 11 / 6 / 1391برچسب:, :: 8:44 PM :: نويسنده : مامانی

-این روزا خیلی شیطون شدی عسلم,همش به دست و پای مامان میپیچی یا میری رو مبل بعدشم میری رو اپن آشپزخونه میشینی,کلیم ذوق میکنی و میخندی فدای خنده هات بشم نفسم.

-دیروز بعد از 10 روز بالاخره مامان جون اینا از مسافرت اومدن و ما از تنهایی در اومدیم ,وقتی دیدیشون یه هو پریدی تو بغلشون و از بغل مامان جون میرفتی بغل بابا جون و بعدشم دایی خلاصه اینکه خیلی ذوق کرده بودی و خوشحال شدی نفس مامان


-یه خبر خوشحال کننده ی دیگه اینکه امروز وقتی میخندیدی یه هو چشمم خورد به 4 تا مروارید خوشگل که تازه دراوردی دردت به جونم نفسم ,4 تا با هممممممممممم خیلی خوشحالم خدا جونم شکرت

 

 



چهار شنبه 23 / 5 / 1391برچسب:, :: 7:17 PM :: نويسنده : مامانی

23/5/91   صبح:

سلام دختر قشنگم,مامانی تو هنوز از دیروز تب داری و هر چی استومینوفن بهت میدم تبت قط نمیشهاصلا غذا نمیخوری فقط میگی میمی و همش بهونه میگیری.

بعداز ظهر:

الان تازه از دکتر اومدیم و تو اینقد گریه کردی و تازه 2 تا آمپولم زدی که تو راه برگشت خوابت برد دردت به جونم نفسم مامان کلی برات گریه کرد.

آقای دکتر که میخواست معاینت کنه انقد گریه کردی اما آقای دکتر گفت تو فکرش نباش همش فیلمه

وزنت 10 کیلو و 400 گرم بود که دکتر گفت یه کم کمه و قدتم همینطور (76cm) وازم خواست که کمتر بهت میمی بدم تا تو مجبور بشی غذا بخوری دردت به جون مامانی.

2تا آمپولم واسه فردا داری با یه عالمه دارو آخه دکتر میگفت گوشت عفونت کرده بمیرم الهی.

خدایا زودی دخملمو خوبش کن تا دوباره سرحال ببینمش.



سه شنبه 22 / 5 / 1391برچسب:, :: 4:39 PM :: نويسنده : مامانی

نفس مامان امروز 22/5/91 تو 13 ماهه شدی که از این بابت خیلی خوشحالم و خدارو شکر می کنم که یه ماه دیگه از روزهای قشنگ زندگیت به خوبی و خوشی گذشت و بزرگ تر شدی و هر روز ما رو با یه کار جدید غافلگیر میکنی نفسم.

دلم میخواست الان دیگه راه میرفتی اما تو یه کم ترسویی مامانی و فقط بدون کمک سرپا می ایستی ولی حتی یه قدمم بر نمیداری

خدا جونم به دخملم کمک کن تا بتونه زودی راه بره

هر چی سعی کردم از ایستادنت عکس بگیرم نمیزاری و همش بداخلاقی میکنی جیگرم ,انگار یه کم تب داری که مامان جون میگه مال دندونه خدا کنه هر چی که هست زودی خوب بشی.

 



صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد

درباره وبلاگ


فرشته کوچولوی ما روز 22 تیرماه سال 90 به دنیا اومد و با اومدنش دنیامونو عوض کرد.خداجونم ممنونیم ازت.
پيوندها

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان آرنیکا نفس مامان وبابا و آدرس arnika90.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





نويسندگان


ورود اعضا:

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 2
بازدید دیروز : 11
بازدید هفته : 2
بازدید ماه : 277
بازدید کل : 42616
تعداد مطالب : 26
تعداد نظرات : 21
تعداد آنلاین : 1